تبليغاتX
رونوشتْ بدون اصل -
 

کارم به کار کسی نیست؛
یک شب ستاره‌ی دنباله‌دار تعقیبم میکند، یک شب سگی گم‌کرده راه!

Archive
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
کاکتوس.بلاگفا.کام



 

تا به حال تو هیچ پستی خواننده‌های وبلاگ رو مخاطب قرار ندادم اما مخاطب این پست دقیقا" خواننده‌های وبلاگ هستن. بشدت دوست دارم برداشتتون رو از این داستان بدونم! خودم که از بعدِ خوندنش بین زمین و هوام!

 

 

 

"من به یک لیلی محتاجم"

 

وقتی فواد گفت "من به یک لیلی محتاجم" همه‌ی ما خندیدیم. و وقتی گفت "من انقدر مجنون شده‌ام که بدون لیلی نمیتوانم زنده بمانم یا زندگی کنم" همه‌ی ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.

مصطفی کاملا" تصادفی فواد را حوالی میدان تجریش دیده بود که با سر و وضعی ژولیده و آشفته پرسه میزند و به هرکه میرسد میپرسد "شما یک لیلی پیدا نکرده‌اید؟ یا شما لیلی مرا ندیده‌اید؟" و دیده بود که مردم از زن و مرد و پیر و جوان بی‌پاسخ از کنار او رد میشوند. بعضی پوزخندی میزنند، برخی برای شفایش دعا میکنند و عده‌ای با ترحم و دلسوزی سر تکان میدهند و میگذرند. مصطفی همچنانکه خودش میگفت جلوتر رفته بود و درست مقابلش قرار گرفته بود. فواد همچنان در حال و هوای خود از مصطفی پرسیده بود "شما لیلی مرا..." و وقتی مصطفی را بجا آورده بود جا خورده بود و گفته بود "تو اینجا چه کار میکنی مصطفی؟!" مصطفی اول حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود اما بعد از لحظاتی جواب داده بود "دارم دنبال لیلی تو میگردم." فواد دستش را گرفته بود و گفته بود "نگرد، پیدا نمیکنی. اگر بود من این جستجوی چند ساله‌ام به نتیجه رسیده بود." و بعد مصطفی را به خانه برده بود، برایش چای دم کرده بود و توضیح داده بود که "ادامه‌ی حیات بدون وجود یک لیلی امکانپذیر نیست." مصطفی وقتی منگ و مبهوت از خانه‌ی فواد درآمده بود به همه‌ی ما زنگ زده بود تا هرچه زودتر در خانه‌ی فواد جمع شویم و فکری برای حال و روز خرابش بکنیم.  

فواد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدم‌های همسن و سال خودش فهیم‌تر بود. با حدود 27-8 سال سن، پختگی آدم‌های چهل ساله را داشت و علیرغم اینکه هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متاهل با تجربه‌تر به نظر میرسید. دوران دبیرستان را خوب درس میخواند و حتی دیپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان بعد از دیپلم درس را کنار گذاشت و پناه برد به شعر وآواز و موسیقی. هم طبع خوبی در شعر داشت و هم صدای خوشی در آواز و هم استعداد کم‌نظیری در موسیقی. اما فقط برای خودش کار میکرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسیقی و نه آواز. فقط گاهی که دور هم جمع میشدیم و خواهش میکردیم یا خودش سرحال بود شعر و آوازی میخواند و سه‌تاری مینواخت. و این گاهی البته خیلی بیشتر از گاهی بود. خانه‌ی فواد مامن بچه‌های متاهلی بود که از زندگی روزمره به ستوه می‌آمدند. همیشه گریزگاه و پناهگاه همه‌مان خانه‌ی فواد بود و گرمی و صمیمیت فواد هم در پذیرایی این اشتیاق را تشدید میکرد.

از حدود دو سال پیش بود و شاید کمی بیشتر، دو سال و چهار ماه پیش که وضع روحی فواد رو به وخامت گذاشت. این را من که از بقیه نزدیکتر بودم، زودتر و بهتر فهمیدم.

به فواد برای این زنگ زدیم که خانه باشد و نگفتیم که قرار است همه آنجا هوار شویم. هر کدام میوه‌ای شیرینی‌ای چیزی گرفتیم و مثلا" به طور اتفاقی سر از خانه‌ی فواد درآوردیم. فواد اگرچه سر و وضعش را به نحو غلط‌اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشم‌ها میشد فهمید که احوالاتش عادی نیست. بخصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلم‌تر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی‌آورد. من پرسیدم "فواد! هیچ معلوم هست کجایی؟" انگار نه به من که به خودش جواب میدهد گفت "در وادی تنهایی." مصطفی گفت "این فواد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمیشود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم." فواد اخم‌هایش را در هم کشید و گفت "بیربط میگی مصطفی. احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرف‌ها دارد." و رو کرد به من و پرسید "مثلا" خود تو سید! با داشتن اینهمه زن و بچه دیگر احساس تنهایی نمیکنی؟" گفتم "کدام همه؟ طوری حرف میزنی که انگار من..." گفت "مقصودم این همه سال است. مقصودم مدت زمان طولانی زن و بچه داشتن است. احساس تنهایی چیزی نیست که به زن و بچه و زندگی ربط داشته باشد. مثل اینکه تو بگویی اگر به مجنون زن میدادند مینشست سر خانه و زندگیش و به دنبال لیلی‌بازی نمیرفت. اینطور نیست. لیلی یک مفهوم مستقلی است که فقط کسانی میتوانند آن را بفهمند که به درجات جنون نائل شده باشند."

سعید ادامه داد "البته فواد! من فکر میکنم تو هم سرنا را از سر گشادش میزنی. اینطور نیست که مجنون اول به درجه‌ی جنون رسیده باشد بعد لیلی را پیدا کرده باشد. ظهور لیلی باعث جنون مجنون شده است وگرنه این آدم که پیش از این برای خودش قیس عامری معقول و مرتبی بوده است." فواد گفت "لیلی یک موجود زیر خاکی نبوده که توسط مجنون کشف شده باشد. پیش از ظهور مجنون هم برای خودش لیلی‌ای بوده ولی کسی مثل مجنون پیدا نمیشده که دل دوست داشتن و جربزه‌ی عاشق شدن داشته باشد. چرا همه‌ی آدم‌هایی که پیش از آن لیلی را دیده بودند، هیچکدام مجنون نشدند؟" یاسر برای اینکه فضا را از این جدیت خارج کند، گفت "خب حالا ما باید چیکار کنیم؟" فواد خیلی جدی پاسخ داد" هیچی. بلند شید برید خونه‌هاتون." این بود که همه یواش‌یواش این پا و آن پا کردیم و از جا بلند شدیم. یاسر گفت "فواد جان ما زحمت رو کم میکنیم ولی تو رو خدا مواظب خودت باش، پیدا شدن یا نشدن لیلی اینقدر ارزش ندارد که تو خودت را خراب و ویران کنی." فواد گفت "کاش تاوان پیدا شدن لیلی فقط همین‌قدر خرابی و ویرانی باشد. من که تا پای جان به تاوان ایستاده‌ام."

از خانه‌ی فواد که درآمدیم تقریبا" همه اتفاق نظر داشتیم که باید فکری اساسی برای حال و روز فواد کرد اما هیچکدام هم در آن زمان راهی به نظرمان نرسید و قرار شد که هر کدام جدا فکر کنیم و بعد با هم مشورت کنیم و به نتیجه‌ی مشترکی برسیم. من اما دلم آرام و قرار نگرفت. بعد از خداحافظی با بچه‌ها دوباره به خانه‌ی فواد برگشتم با این سوال و دغدغه که چکار باید کرد یا چکار میتوان کرد؟

فواد گفت "هر راهی که بگویی رفته‌ام، همه به عبث. از دکتر داخلی و خارجی بگیر تا گیاهی و شیمیایی، از روانپزشک و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هیچکدام سر از این درد بی‌درمان درنمی‌آورند. میگویم کار نمیتوانم بکنم میگویند ورزش کن. میگویم تحمل دیدن هیچکس را ندارم میگویند جوشانده بخور. میگویم چشمه‌ی شعرم خشکیده است میگویند آزمایش خون بده. میگویم انگیزه‌ی ادامه‌ی حیات ندارم میگویند قرص بخور. میگویم من به یک لیلی محتاجم میگویند زن بگیر. گاهی وقت‌ها با خودم فکر میکنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام اینهمه به اشتباه نمی‌افتادند."

گفتم "با این تفاصیل به نظر میرسد که از دست هیچکس جز خودت کاری ساخته نیست."

گفت "خودم هم به همین نتیجه رسیده ام، اما چکار و چگونه‌اش را هنوز نه."

آن شب با هر زبان که میشد سعی کردم به فواد تسلی ببخشم اما موقع خداحافظی خودم هم فهمیدم که موفق نبوده‌ام. فردای آن شب فواد نبود، نه در خانه و نه هیچ جای دیگر. و شب بعد و روز بعد و شب‌ها و روزهای بعد. و اکنون که قریب دو سال از غیبت فواد میگذرد هنوز ناامید نشده‌ایم و دست از جستجو برنداشته‌ایم اما همه در این حسرتیم که چرا وقتی فواد گفت "من به یک لیلی محتاجم" قضیه را جدی نگرفتیم. اگرچه کاری هم نمیتوانستیم بکنیم.

 

سید مهدی شجاعی

مجموعه داستان "غیر قابل چاپ"

 

 

 

 

 

حاشیه:

کامنتینگ بازه و تاییدی، و برای جلوگیری از تقلب فعلا" کامنت‌ها رو تایید نمیکنم!