تبليغاتX
رونوشتْ بدون اصل -

  • Profile
  • Link Dump
  • Ax Blog
  • Archive

  • آبان 1388
    مهر 1388
    شهریور 1388
    مرداد 1388
    تیر 1388
    خرداد 1388
    اردیبهشت 1388
    فروردین 1388
    اسفند 1387
    بهمن 1387
    دی 1387
    آذر 1387
    آبان 1387
    مهر 1387
    شهریور 1387
    مرداد 1387
    تیر 1387
    خرداد 1387
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386
    تیر 1386
    خرداد 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385
    بهمن 1385
    دی 1385
    کاکتوس.بلاگفا.کام
  • etc.

  •    
 
  • خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.

    شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

    آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

    خدا گفت: لیلی درد است. دردِ زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

    شیطان گفت: آسودگی‌ست. خیالی‌ست خوش.

    خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

    شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

    خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

    شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

    خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

    شیطان گفت: ساده است. همین‌جایی و دم ِ دست.

    و دنیا پر شد از لیلی‌های زود. لیلی‌های ساده‌ی اینجایی. لیلی‌های نزدیک لحظه‌ای.

    خدا گفت: لیلی زندگی‌ست. زیستنی از نوعی دیگر.

    لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود. مجنون، زیستنی دیگر را برگزید و می‌دانست که لیلی تا ابد طول می‌کشد.

    حاشیه: فوق‌العاده‌ست! به شدت مرسی از اونی که برام اینو فرستاد!