یه روز
یکی رفت جهنم! دید همهجا سرسبز و پُررونقه، از در و دیوار نعمت میباره... اما همه لاغر و ضعیف و رنجورن!
وقت ناهار شد؛ از این سر تا به اون سر میز چیدن؛ انواع غذاها، فراوون... اما یه مشکل وجود داشت: دستهی قاشقها و چنگالها یک متر بود!!! هیچکس نمیتونست غذا بخوره! و اینجا بود که فهمید چرا با وجود اینهمه نعمت همه لاغر و ضعیف و رنجورن!
دورهی اقامت
یکی در جهنم تموم شد و رفت بهشت! دید همهجا سرسبز و پررونقه، از در و دیوار نعمت میباره... اما هیچکس لاغر و ضعیف و رنجور نیست!
وقت ناهار شد؛ از این سر تا به اون سر میز چیدن؛ انواع غذاها، فراوون... ولی دید اون مشکل اینجا هم وجود داره! دستهی قاشقها و چنگالها یک متر بود!!! تو این فکر بود که پس آدمهای بهشت چطور با این قاشق و چنگالها غذا میخورن که لاغر و ضعیف و رنجور نیستن که دید...
اینجا هرکس غذا رو توی دهن طرف مقابلش میذاره!!!
[]
و ما بهشت و جهنم رو میسازیم!