خیس گریه گذاشت و گذشت!

 

 

ترجیح میدم غمگین باشم تا عصبانی!!!

حس میکنم دارم به خدا هم تحمیل میشم!

به آسمون!

به درخت‌ها!

به جیرجیرک‌ها!

به شب!

به هوا!

به نفَس!

...

به تو!

به خودم حتی!

 

 

قشنگ دارم حسش میکنم!

جواب بعضی سوال‌ها رو باید گشت و پیدا کرد؛ حتی اگه قبلا" دیگران پیدا کرده باشن.

جواب یکی از فلسفی‌ترین سوال‌هام رو "پیدا کردم":

 

در دایره‌ای از جبر مختاریم!

 

خیلی غم‌انگیزه!

همه عادت کردن به من، اِلـاّ من!

یه عالمه قرص جلومه،

از کدومش باید بخورم تا این بغضِ سگ‌جون بیخیالم بشه؟!!

هنوز نوکِ تیزِ مدادِ سیاهت رو روی تنم حس میکنم!

خط‌خطی‌م کردی!

سیاهم کردی!

 

کاش بارون بباره!!!

بازم شب‌هام پر شده از بی‌خوابی و کتاب و جیرجیرک!

موهایم باز بود،

جای دستهایت را خالی کردم!

 

bLaNk e bLanK!!! 

 

این همه‌ی اون چیزیه که تونستم از حس‌های درهم‌و‌برهم امشب بنویسم!!!

کلا" هر‌کس فکر میکنه هیچ‌کس نمیفهمه!!

دقیقا" هم همینطوره!!!

جدی جدی دارم شبیه لاک‌پشت میشم؛

از نظر اخلاقی!!!

یبوست فکری که میدانید چیست!؟

از همان‌ها گرفته‌ایم به گمانم!

دل‌پیچه‌ی نوشتن داریم ها؛

اما هرچه زور میزنیم،

اصلا" انگار نه انگار؛

خروجی نمیدهیم!

 

اَه! اِنقد بده!

یه جایی خوندم "هیچ‌کس در موقعیتی بیش از ظرفیتش قرار نمیگیره."

 

توجیه فوق‌العاده جالبی‌یه برای تحمل!!

و من حالم از این جمله‌های شیک‌و‌پیک بهم میخوره!

 

تو دنیایی که همه‌چیزش نِسبی‌یه بهتره قانون صادر نکنیم!

من

الان

شدیدا" و دقیقا"

با موجودی بنام خر

همذات‌پنداری میکنم!

 

بی‌شوخی میگم به خدا!

شاید یه روز برای همیشه مُردم!

گاهی‌وقت‌ها آدم حس میکنه سمت چپ سینه‌ش خالیه!

 

این "گاهی‌وقت‌ها" یعنی مثلا" الان!

من نمیتونم مثل دیگران زندگی کنم!

چون مثل دیگران نیستم!

تموم شد و رفت!

از این واضح‌تر هم نمیتونم توضیح بدم!

میشه سیگارم رو با سیگار شما روشن کنم؟

آخه میخوام از نزدیک تو چشماتون نگاه کنم!!!

دقیقا" به کسی ربطی نداره!!!