از اون روزاست که همهچیز این دنیا بیاهمیته!
فقط دلم میخواد یه خونهی کوچیکِ خلوت داشتم؛
بیخیال همهی آدمهای هر روزهی اطرافم میشدم؛
زنگ میزدم یه دوست رو دعوت میکردم؛
بعد پا میشدم یه دستی به سروروی خونه میکشیدم؛
دوش میگرفتم؛
چایی دم میکردم؛
با موهای نمدار تکیه میدادم به لبهی پنجره و انتظار میکشیدم؛
میرسید، یه کم دیر؛
مینشستیم، روبروی هم؛
چایی میخوردیم؛
سیگار میکشیدیم، من یه نخ، اون دو نخ؛
حرف میزدیم؛
کلکل میکردیم؛
سکوت میکردیم؛
موسیقی گوش میدادیم؛
و من دلتنگ میشدم؛
سرم رو مینداختم پایین و با اولین چیزی که روی میز دم ِ دستم بود بازی میکردم؛
صدام میکرد؛
میپرسید "خوبی؟" و همیشه این سوال رو با زمزمه میپرسید؛
و من فقط سر تکون میدادم...
پ.ن. لعنتی شدی این روزا!