برای اینکه باد آدم رو ببره، درست مثل این، آدم باید دقیقا" چیکار کنه؟ دستاش رو بگیره به یه چوب وایسته جلوی باد، کافیه؟!

"بختک رو واژه سایه کرد" ِ رضا رو خوب میفهمم حالا!

انقدر کلافه و عصبی و بهم پیچیده‌م که هرکی حتی نگاهم کنه دنبالش میکنم!!!

زودرنج ِ زودرنج ِ زودرنج شدم!

دیگر به راستی میدانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی‌هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم میشکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی میگذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد...
[بخشی از کتاب درخت زیبای من، نوشته‌ی ژوزه مائورو ده واسكونسلوس]

خدایا
این پایین هستن کسایی که از سکوت تو راضی‌ان!!
چون اینجوری میتونن تا همیشه طلبکار باشن!!!

چه استعدادی دارن افکار، در به‌هم تبدیل‌شدن!!

دلم میخواد این سنگینی رو بذارم رو شونه‌های یکی...

این روزها هرچی بی‌معرفت‌تر باشی بیشتر طرفدار داری! چون بی‌معرفت زیاده!! یه چیزی تو مایه‌های دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!!!

امشب یکی بهم گفت آی‌دی‌ت این باشه بهتره:

divaraye_boland_ba_ghotre_ziad_bedoone_dariche_
be_rang_khakestari

الان من بدون شرحم!

درسته واسه قصه‌ی خودت بازیگری،
اما واسه قصه‌ی من سیاهی‌لشکری!

تو منو از یاد بردی،
و من هم اصراری ندارم به یادت بیام!!!

'رمزگشایی سکوت خدا' یه فرصت دیگه‌ست که خودش بهم داده!
عاشقمه هنوز!

چقدر پاییزه!

لطفا" یه دوستِ عزیز ِ مهربونِ دوست‌داشتنی اینو برام بخره!
میذارم به حساب هدیه‌ی تولدم در سال 88!!!

در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار می‌شوم، می‌خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع می‌کنم به زوزه کشیدن، خود را روی زمین می‌اندازم، سرم را به این طرف و آن طرف میکوبم تا بیرون برود. اما غیرممکن است، پا ندارد، آدم که خیلی از داخل پا ندارد...
[بخشی از کتاب زندگی در پیش رو، نوشته‌ی رومن گاری]

از بس خوبه که آزارش به یه مورچه هم رسیده!!!

به غروب‌های جمعه میمانم...