از وقتی یادم میاد لحظه‌ی تحویل سال رو یه جوری پیچوندم! خیلی سال‌ها خودم رو زدم به خواب، گاهی چپیدم تو دستشویی، گاهی درست همون موقع دوش گرفتنم اومد... دوست ندارم اون لحظه اونجا باشم؛ نمیدونم چرا...
لحظه‌ی تحویل سال فقط یه خط افقی ِ درازه که روی چوب‌خط‌های روی دیوار میکشن که بگن یه سال شد! فوقِ فوقش شروع بهاره که خونش از فصل‌های دیگه اصلا" رنگین‌تر نیست! همین! دیگه این ماچ و موچ و تبریک نداره که!

ما که چهارشنبه سوری‌مان را با یک هدفون و تعدادی mp3 و مقادیر متنابهی اشک گذراندیم!

آدم سردرد داشته باشه، کرانچی هم بخوره!

میگی از دستت ناراحتم؛
میگرده هیچی پیدا نمیکنه بگه میگه منم از دستت ناراحتم که از دستم ناراحتی!

دیگه دستِ پیش گرفتن تا چه حد؟!

آخه کدوم بیستِ اسفندی رو دیده بودی که آدم شب‌ها با پنجره‌ی باز بخوابه؟!

4TH

4تا شد!

مسعود فروتن: شله‌زرد دوست داری؟
مجید مظفری در حال مزه‌مزه کردن شله‌زردش: خاطره‌ش رو بیشتر دوست دارم!
[تیک‌تاک امشب]

خدایا شکرت که من ذوق سبزکردن عدس و گندم ِ سبزه‌ی عید، سبزکردنِ شاهی روی کوزه، هوس خرید یه شاخه شب‌بو، نفس کشیدنش تا ته و خیلی کارهای خنده‌دار دیگه رو دارم!!!

خوب به بد معنی میده،
زیبا به زشت،
تو به تنهایی!

مطرب مهتاب‌رو
آنچه شَنیدی بگو
ما همگان محرمیم محرمیم محرمیم
آنچه بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما
ای طربستان ما
در حرم جانِ ما جانِ ما جانِ ما
بر چه رَسیدی بگو
نرگس خَمّار او
ای که خدا یار او خدا یار او
دوش ز گلزار او
ز گلزار ز گلزار او هرچه بچیدی بگو...

[]

ای مطربان بر دف زنید احوال من!

[]

خدایا شکرت.

الان که من دارم اینو مینویسم موج‌های دریا دارن خودشون رو به ساحل میکوبن...

تربیت نااهل را چون گِردَکان* بر گنبد است؛
یعنی نرود میخ آهنی در سنگ؛
یعنی این بشر، آدم نمیشه!

*گردو

هروقت دیدی من یهویی نشستم و ماهی‌ها عاشق میشوند تماشا میکنم و اون قسمت کافه‌ی روی آب رو هی میزنم عقب و هی نگاه میکنم، بدون شمالْ‌لازم شدم!

من نمیفهمم چرا حرف تو سر این جماعت نمیره!؟ یه حرف رو مگه چندبار باید زد؟
بابا شما رو به خدا اگه نسیانی آلزایمری چیزی دارین، برین دکتر!

ملت هرچی پیرتر میشن عاقل‌تر و جاافتاده‌تر و موقرتر میشن؛ ما هرچی پیرتر میشیم خرفت‌تر و رومُخی‌تر و غیرقابل تحمل‌تر!!! چه‌جوریه؟

انگار توی یه جاده‌ی بی‌تابلو و نشونه موندم، نمیدونم چقدر از مبدأ دورم چقدر به مقصد نزدیک!
خیلی حس گنگیه که آدم ندونه کجای زندگی ایستاده!

وقتی چشم تو چشم‌های قلمبه‌ی میگوها داشتم کله‌شون رو میکندم و زیر دستم خرچ خروچ میکردن، به این نیتجه رسیدم که شمال قشنگه اما عمرا" به پای جنوب نمیرسه؛ نه آبی دریاش، نه محصولات دریایی‌ش، نه زن‌های نقاب به صورت با اون شلوارهای بندری و دمپایی‌های لاانگشتی، نه بازار مگسی‌هاش، نه فیلم هندی‌های شب‌های جمعه‌ش، نه گرما و شرجیش، نه شرشر عرق از پشت گردن... نه روزهای کودکیش!

شاهکاره:

برو جلوی آينه
و هر جا را که اجازه داد
ببوس!
[+]

عصبانی، کلافه، خسته، درگیر، مستاصل، کُفری، کم‌آورده...
همه‌ی اینا با هم، منم!