از وقتی یادم میاد لحظهی تحویل سال رو یه جوری پیچوندم! خیلی سالها خودم رو زدم به خواب، گاهی چپیدم تو دستشویی، گاهی درست همون موقع دوش گرفتنم اومد... دوست ندارم اون لحظه اونجا باشم؛ نمیدونم چرا... لحظهی تحویل سال فقط یه خط افقی ِ درازه که روی چوبخطهای روی دیوار میکشن که بگن یه سال شد! فوقِ فوقش شروع بهاره که خونش از فصلهای دیگه اصلا" رنگینتر نیست! همین! دیگه این ماچ و موچ و تبریک نداره که!
خدایا شکرت که من ذوق سبزکردن عدس و گندم ِ سبزهی عید، سبزکردنِ شاهی روی کوزه، هوس خرید یه شاخه شببو، نفس کشیدنش تا ته و خیلی کارهای خندهدار دیگه رو دارم!!!
مطرب مهتابرو آنچه شَنیدی بگو ما همگان محرمیم محرمیم محرمیم آنچه بدیدی بگو ای شه و سلطان ما ای طربستان ما در حرم جانِ ما جانِ ما جانِ ما بر چه رَسیدی بگو نرگس خَمّار او ای که خدا یار او خدا یار او دوش ز گلزار او ز گلزار ز گلزار او هرچه بچیدی بگو...
وقتی چشم تو چشمهای قلمبهی میگوها داشتم کلهشون رو میکندم و زیر دستم خرچ خروچ میکردن، به این نیتجه رسیدم که شمال قشنگه اما عمرا" به پای جنوب نمیرسه؛ نه آبی دریاش، نه محصولات دریاییش، نه زنهای نقاب به صورت با اون شلوارهای بندری و دمپاییهای لاانگشتی، نه بازار مگسیهاش، نه فیلم هندیهای شبهای جمعهش، نه گرما و شرجیش، نه شرشر عرق از پشت گردن... نه روزهای کودکیش!