با خودم فکر میکنم تا به حال انقدر صبور نبودم؛
و سعی میکنم بین صبوری و سگ-جونی تفاوت قایل بشم.

زیبایی و لطافت و حس‌های قشنگش جای خود، اما نمیدونم چرا زن بودن انقدر درد داره؛
از یه اپیلاسیون ساده بگیر تا بالغ شدن و جیره‌ی ماهانه و زن شدن و مادر شدن و چه و چه شدن...

دیگه اعصاب هیچ علامت تعجب و علامت سوالی رو ندارم. واقعا" ندارم‌. نمیدونم چرا. الان که یه لحظه خودم رو اسکن کردم دیدم حالم از توضیح و اینا بده. ازم سوال نپرسین. چه سوال‌هایی که جوابشون رو میدونین و چه سوال‌هایی که جوابشون رو نمیدونین. من کلا" حوصله‌ی توضیح ندارم. هیچ حرفی رو با تعجب و امر و کنایه و دو پهلو و مبهم نگین تا به علامت تعجب نیاز پیدا نکنین. من در هر صورت قصد ندارم متوجه منظورتون بشم. فقط دوست دارم جملات خبری بشنوم. واسه همون جملات خبری هم انتظار جواب نداشته باشین. در مقابل خیلی از جملات خبری هم خیلی هنر کنم یه لبخند ازم بر میاد. خودم هم میخوام ته همه‌ی جمله‌ها نقطه بذارم. مهم نیست کجا چه منطوری دارم و کجا تاکید میکنم و کجا تاکید بیشتری میکنم و کجا متعجبم و کجا دوپهلو حرف میزنم و کجا چه‌جوریم. اصلا" هم نمیدونم چرا انقدر حوصله‌م سر رفته. پس نپرسین چرا انقدر کلافه و بی‌حوصله‌ای.

حاشیه: خانواده جان با شما هم هستم.

خوشم نمیاد کسی منو اندازه کنه؛ مفهومه؟

"من اینجا میان اینهمه زیبایی، و تو تنهایی!"

پاییز رو بگو!
شِرشِر بارونش رو؛
صدای کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها روی آسفالت خیس؛
روزهای ابری ِ تاریک؛
لوازم تحریر نو؛
دفترهای خط‌کشی نشده؛
بوی پاک‌کن؛
صدای مداد روی کاغذ؛
اون مداد قرمز خوشرنگ‌ها؛
مشق نوشتن‌ها؛
ریاضی حل کردن‌ها؛
جدول‌ضرب حفظ کردن‌ها؛
خودم به خودم دیکته گفتن‌ها؛
کارت‌های آفرین و صدآفرین؛
ژاکت سبزه که مامان بافته بود؛
آش‌های مامان روی بخاری وقتی بعدازظهری بودیم؛
به زور از خواب بیدار شدن‌ها وقتی صبحی بودیم؛
سرما رو بگو!
دماغ‌های سرخ شده؛
نفس‌های گرم و هاکردن‌ها؛
شال‌گردن‌ها و صورت تو که ازش فقط چشم و ابرو باقی میذاره؛
دستکش‌ها که همیشه دوست داری در بیاریم، مثل عینک‌های سیاه؛
دست‌های سرد منو بگو که میره توی جیب تو؛
دست تو رو بگو که میاد توی همون جیب؛
منو بگو که غافلگیر نگات میکنم؛
تو رو بگو که نگاهت رو بی‌خیال نگاه من _ انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده_ سُر میدی روبرو و دستم رو فشار میدی؛
بی‌تفاوتی آدم‌ها رو بگو؛
دل‌آشوبه‌ی عاشق‌ها رو بگو...

صادقانه بگم از شنیدن این جمله‌ی ساده* واقعا" لذت میبرم، آروم میشم عجیب‌غریب؛
چون جمله‌ای نیست که بتونه تیکه‌کلام باشه، پس وقتی کسی میگه یعنی خواسته که بگه؛ و این یعنی احتمالا" من براش اهمیت داشتم.

*نگفتم چه جمله‌ای تا لذت شنیدن و گفتنش رو لوث نکنم، تا نه کسی برای خوشایند من هرز به زبون بیاردش، و نه کسی از روی بدجنسی دریغش کنه!

گاهی یه تصویر حک میشه، دقیقا" حک میشه پس ذهن آدم و آدم رو بازی میده هی؛
گاهی دلتنگت میکنه، گاهی عصبی؛
گاهی لجت رو درمیاره، گاهی حالت رو خوب میکنه؛
گاهی بهش پناه میبری و مرورش میکنی، گاهی میخوای با سنگ بزنی سرش رو بشکونی؛
گاهی میخوای یه پارچه بکشی روش تا هی نگاهت نکنه، گاهی میشینی جلوش تا سیر نگاهت کنه...

از اون دسته آدم‌هاییه که هیچ نقشی توی زندگی‌ت ندارن اما وقتی نباشن جای خالیشون هی دیده میشه!

خدا؟
میشه یه بار پشت‌خطی‌هات رو هم جواب بدی؟

دیگه حوصله‌ی سعی و خطا ندارم؛
این تیر وقتی از چلّه رها میشه که مطمئن باشم روی خال میشینه!

امانتداری میکنم، خیالت دست‌نخوره سر تاقچه است.

آی من حظ کردم با این جمله:
واقعیت همین چیزهایی است که تو لابلای خنده‌های روزانه فراموششان میکنی و من منتظرشان میمانم.

تقصیر نوشته‌هامه!

عجب روزگاری؛
عجب جماعتی؛
به پیشنهاد عاشقی‌شون 'نه' میگی، تحقیرت میکنن میرن!
یعنی سنگینی ِ جوابِ نه، باید حتما" روی من تخلیه میشد؟!

بی‌بندوبار میخندی؛
آدم نمیتونه تسلیم نشه!

دلم میخواد با اذان موذن‌زاده _ورژن موسیقی‌دارش_ برقصم!
هم‌ریتم با ذره‌‌ذره‌ی هستی!
بندگی محض!

کاش وقتی نگام میکنی، یه عالمه راز مثل یه عالمه پروانه، بینمون پرپر بزنن!

حرف عین شیشه میمونه، که اگه تراش و صیقل ندی و نرمِش نکنی، بد دست و دل آدم رو میبُره؛
جای بریدگی شیشه هم که میدونی، بد میسوزه!

آدم میتونه جای همه‌ی‌ لبخندها، اخم کنه؛
              جای همه‌ی مهربونی‌ها، نگاه کنه؛
              جای همه‌ی قهقهه‌‌ها، لبخند بزنه؛
              جای همه‌ی شیطنت‌ها، جدی باشه؛
              جای همه‌ی حرف‌ها، سکوت کنه؛
              جای همه‌ی بودن‌ها، نباشه اصلا"!
فرصت لبخند و مهربونی و قهقهه و شیطنت و حرف و بودن رو از کسی نگیریم!