دوست ندارم مثل اون کسی باشم که محکم ولی سادهانگارانه داره راه میره و یهو زمین زیر پاش شکافته میشه!
خیلی میترسم! میترسم زیر پام، جایی تو عمق، رابطه تحتِ فشار باشه؛ و یه روز که داریم بهم لبخند میزنیم زمین دهن باز کنه و ببلعدمون!!!
دوست ندارم مثل اون کسی باشم که محکم ولی سادهانگارانه داره راه میره و یهو زمین زیر پاش شکافته میشه!
خیلی میترسم! میترسم زیر پام، جایی تو عمق، رابطه تحتِ فشار باشه؛ و یه روز که داریم بهم لبخند میزنیم زمین دهن باز کنه و ببلعدمون!!!
رو خمیردندونه روش مصرف نوشته!!!
اتفاق خاصی نیفتاده، فقط تعریفم رو از دوست تصحیح کردم:
دوست یه آدمی است که همینجوری کشکی وارد زندگی آدم میشود و همینجوری الکی هم خارج میشود.
اگه غیر از این بود دوست نیست!
رفته بودم سراغ آلبوم عکسهای بچگیم...
هر چقدر بالا بـِبَریدَم، به همون اندازه سقوطم رو سنگینتر میکنین، بیشتر له و لَوَرده میشم!
دست خودم نیست به خدا،
راحت به پنجرههای دور وِ روشن دل میبازم!
کسی چه میدونه تو یه لحظه درون یه آدم چه اتفاقی میفته!
برید به همه بگید مُرد!
از اون روزاست که ابرا هی از جلوی خورشید رد میشن و هوا هی روشن و خاموش میشه و من کِـیف میکنم!
از آخرین بار که خدا رو دیدم 24 سال و 141 روز میگذره؛
یادمه برام دست تکون داد،
و من گریه کردم،
برای اولین بار!
.
.
.
چی میگفتم اصلن که حرف به اینجا رسید؟
مینویسم و نِمیرم و نمیخونم و نمیکامنتم و نمیشناسم و نمیحرفم و نمیخندم و...
مگه میشه آدم آزارش به یه مورچه هم نرسیده باشه؟! چرت میگن!
آخه فسقل سوسکه، بعد همچین پُررو پُررو به آدم نگاه میکنه که...!!!
ولی خداییش اگه از این مورچههای باربَر ببینم نمیکشم هیچوقت!
حاشیه:
نه اینکه فکر کنی عذاب وجدان باعث شد این پست رو بنویسما... نچ!