اگه یه روز بخوام مغازه داشته باشم، حتما" لوازم‌تحریرفروشی خواهم داشت.

عزیز من؛
خب کاری نکن که بعدش مجبور شی به خاطرش عذر بخوای؛
چون منم بیزارم از 'ببخشید'هایی که برای هم‌آوردن سروته بحث به زبون میان.

بــــــــــــعله... بعد از دو هفته بالاخره خستگی امون داد؛
هرچند این روزا از بس همه‌ی اتفاقات بیرونِ من رخ میده، وبلاگ چندان کاربردی نداره!

خاک بر سر زندگی‌ای که نتونه یه‌ذره قشنگ باشه!

خداییش مورچه حیوان فیوریت منه؛ البته بعد از لاک‌پشت که عاشق سکوت و توداریش‌ام.

وقتی خواهرم ناخن مصنوعی میذاره من اصلا" درکش نمیکنم!

این روزها تنها قسمت لذت‌بخش زندگی خوابیدنه؛
همچین میخوابم عین جنازه‌ای که مدت‌هاست مُرده!

عزیزم تو میتونی هر قدر میخوای با فلسفه‌های ت*می‌ت سرگرم باشی اما نخواه که من هم احمق باشم.

اه یه کار میکنه آدم آخرش برگرده بگه ک*ن لقت هــا!

این روزها وقتی کسی میگه حالش خوبه باید دلیلش رو پرسید نه وقتی میگه حالش بده!

سهم من از هر اتفاقی گریه‌هاشه؛
اصلا" باید کم آورد، مُرد و رفت.

چقدر شبیه دعای شب‌های قدر ِ منی!

تپش قلب می‌آورد، نام حسین!
[+]

این وسط دلم به حال وقتی میسوزه که تلف شد!

کاش میدونستم کدوم نعمته کدوم آزمایش!؟

آدم‌ها کاملا" ناخودآگاه اندازه‌ی لیاقتشون برمیدارن؛
یه‌چی تو مایه‌های همون خلایق هرچه لایق!