دلم میخواد ساعتها پرسه بزنم و بلندبلند فکر کنم؛
خدایا یادته چقدر التماست کردم منو محتاج ِ فهم ِ دیگران نکنی!؟
کاش آدمها [بخصوص خانوادهها] بفهمن که همهچی زیادیش حالبهمزنه، حتی محبت!!! یعنی دقیقا" حال رو بهم میزنه!
میدونی به کی میگن رفیق نیمهراه؟
به اونی که ادعا میکنه اما اثبات نمیکنه!
یه ذره گذشت که نداریم،
بعد اونوقت تا دلت بخواد خودخواهی داریم؛
هممون هم همزمان میخوایم خودخواهی کنیم؛
توقع هم داریم که کلاههامون تو هم نره!
دکتره با پیشنهادِ درمانِ دارویی دیوونگیم رو رسمیت بخشید!
اما آهای آقای دکتر که اینجا رو نمیخونی!
از چی میترسیدی که انقدر با احتیاط و لبخند پیشنهاد دادی؟ مگه نمیدونی آب که از سر بگذره، چه یه وجب باشه چه صد وجب، آدم خفه میشه و میمیره؟ مگه نمیدونی یه بازنده هیچی نداره واسه باختن؟!
راحت باش و نسخهت رو بنویس!
دلم خواسته این مطلب در وبلاگم باشد؛
مخاطب خاص و عام هم ندارد واقعا".
یادم باشه با تو فقط روزهای خوب رو میشه شریک شد!
برای اینکه تو راضی بشی و بخندی باید ابر و باد و مه و خورشید و فلک و من فقط بگیم چشم عزیزم! هرچی تو بگی، هرچی تو بخوای!
کوچکترین مخالفتی اخمهات رو درهم میکنه و من باید به جای ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم نازت رو بکشم!
من و تو یه فرق اساسی داریم؛
تو به خاطر دلِ خودت رو دلِ من پا میذاری،
من به خاطر دل تو رو دل خودم؛
خوش به حالت!
دیشب خواب دیدم دارم از یه صخرهی بلند بالا میرم، نمیتونم، کمک میخوام، اونایی که جلو هستن واسه کمک برنمیگردن، یکی از پشت سر کمکم میکنه، میرم بالا و برمیگردم نگاه میکنم و میبینم تویی!!!
هنوزم میگی خواب زن چَپــِه؟!
تفاوت من و سهراب در اینه که من اصلن نگران نیستم تَرک بردارد چینی نازک تنهایی من؛ من نگرانم که فرو بریزد چینی تَرک برداشتهی روح و روان و اعصاب من!
واسه همینه خواهش میکنم نرم و آهسته از کنارم رد شین!!!
از من [که بدترین روزای یه شکست رو دارم میگذرونم] به همه وصیت:
دردتون رو فریاد بزنین،
جار بزنین،
بذارین همهی دنیا بفهمن که دارین درد میکشین؛
تا بعدِ مردنتون کسی ازتون طلبکار نشه که چرا مُردی!؟