برای حذف نشدن...

www.cactuC.com
با تشکر و احترام به بلاگفا

حسرت به دلم موند یکی رو تو این دنیا پیدا کنم که بتونم باهاش مخالفت کنم و دلگیر نشه!

1111

فکر کنم دارم یه بلوغ تازه رو تجربه میکنم! یهو همه‌ی ذهنیاتم بهم ریخته، تصمیم‌هام به نظرم احمقانه میان، یه عالمه تردید دارم، خواسته‌ها و نخواسته‌هام عوض شدن، ‌نمیدونم دقیقا" چه *** میخوام بخورم تو زندگیم!

پ.ن. 'یک' یعنی مقاومت کن!

تازه فهمیدم که خاطرات من فقط مال من هستن و تو با هیچکس تکرارشون نخواهی کرد؛
چون من فقط اینجاست و هیچکس من نیست که تو بتونی در مقابلش توی من باشی!

پ.ن. خیالم راحت شد!

از اون روزاست که همه‌چیز این دنیا بی‌اهمیته!
فقط دلم میخواد یه خونه‌ی کوچیکِ خلوت داشتم؛
بی‌خیال همه‌ی آدم‌های هر روزه‌ی اطرافم میشدم؛
زنگ میزدم یه دوست رو دعوت میکردم؛
بعد پا میشدم یه دستی به سروروی خونه میکشیدم؛
دوش میگرفتم؛
چایی دم میکردم؛
با موهای نمدار تکیه میدادم به لبه‌ی پنجره و انتظار میکشیدم؛
میرسید، یه کم دیر؛
مینشستیم، روبروی هم؛
چایی میخوردیم؛
سیگار میکشیدیم، من یه نخ، اون دو نخ؛
حرف میزدیم؛
کل‌کل میکردیم؛
سکوت میکردیم؛
موسیقی گوش میدادیم؛
و من دلتنگ میشدم؛
سرم رو مینداختم پایین و با اولین چیزی که روی میز دم ِ دستم بود بازی میکردم؛
صدام میکرد؛
میپرسید "خوبی؟" و همیشه این سوال رو با زمزمه میپرسید؛
و من فقط سر تکون میدادم...

پ.ن. لعنتی شدی این روزا!

+ حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز رو ندارم...
- حتی منو؟

و این سخت‌ترین سوال دنیا میشه!

آشنای روزهای دور؛
تولدت بیست و سه بار مبارک!

آخرین سیاستی که استفاده کردم و میکنم و اتفاقا" موفق هم هست اینه که آسه برو آسه بیا و اصلا" کارِت به کسی نباشه و هرجا لازم شد سفت و محکم بگو نه و هرجا اعتراض داشتی محترمانه اعتراض کن و حقت رو وقتی مطمئن شدی حقته بگیر و بعد سرت رو بنداز پایین و به کار خودت برس تا گربه شاخت نزنه!

خدایا شکرت که هنوز ازت میترسم.

دنیا اگه گنجشک نداشت چقدر ساکت بود.

یادم باشه:
گاه سکوت بهترین پاسخ است!

مشکل اینجاست که ما خواسته‌های خودمون رو هم فراموش میکنیم.

پیر شدم از بس جوونی نکردم.

آره یه کم بیرحم شدم؛
به کسی وابسته نمیشم چون میدونم مسافره!

چقدر ماشین شدم این روزها؛
حتی وقت نمیکنم شب‌ها غصه‌هام رو بخورم، وقت نمیکنم دلم دریا بخواد، وقت نمیکنم آرزوهای مسخره بسازم، وقت نمیکنم بیکار بشم و به سقف خیره شم، وقت نمیکنم یادم باشه امشب چندم ماهه و ماه آسمون چقدر چاق شده... و خیلی "وقت نمیکنم"های دیگه...

تا دلم میاد تنگ شه ذهنم شب‌گریه‌هام رو یادآوری میکنه!

از خودت تاثیر بگیر نه از بقیه!

بیزارم از بحث‌های تاییدی که هر دو طرف هی با هم موافقت میکنن.

همیشه _یعنی مدت‌هاست_ دارم به این فکر میکنم که آدم‌هایی که اهل فکر و بحثن و میشه باهاشون رفت یه جا نشست و ساعت‌ها سر یه موضوع با اختلاف سلیقه صحبت و حتی بحث کرد و آخرش به دعوا و دلخوری نرسید و کتاب میخونن و موسیقی نمیشنون بلکه گوش میدن و به ندرت ابراز احساسات میکنن و عاطفه و عشقولانگی ِ بیرونی ندارن و مستقل و خودسر هستن و حمایتگر نیستن و حرف حرفِ خودشونه و عکس‌العمل‌ها و حتی جمله‌بندی‌هاشون با بقیه فرق داره و حتی میشه گفت به طرز شیرینی عوضی هستن و میشه باهاشون فکر کرد و از مغز کار کشید و چیز یاد گرفت و الکی نمرد خوبن یا آدم‌هایی که حامی و تکیه‌گاهن و هر ساعت شبانه‌روز میشه روی کمکشون حساب کرد و عشقولانه‌ن و زود وابسته میشن و بلدن گریه کنن و میشه از صفت 'مهربون' در موردشون استفاده کرد و مطابق طبیعتشون رفتار میکنن و با چیزی که مطابق سلیقه‌شون نباشه ابراز مخالفت میکنن و کوچکترین اختلاف سلیقه‌ای باهاشون تبدیل به دعوا میشه و جمله‌های عاشقانه‌شون عوضی نیست و مثل همه‌ست و اهل کشف و شهود نیستن و راه‌های تکراری و ایمن رو ترجیح میدن و باهاشون میشه به سکون و استقرار رسید!؟

کدومشون رو دوست دارم من بالاخره؟ در حالیکه یک نفر هرگز نمیتونه همزمان در هر دو گروه جا داشته باشه!

آدم چه صبورانه بعضی دردها رو میکشه بی‌اونکه بدونه حقشه یا ستم!

دلم برات تنگ شد یک‌هو!

پ.ن. این 'یک‌هو' امروز عصر که داشتی کلید مینداختی توی در، اتفاق افتاد.

آقای محترم ِ نسبتا" 40-45 ساله‌ای که توی ایستگاه اتوبوس ِ شهرآرا بی‌توجه به محیط اطراف غرق حل ِ جدولت بودی؛
مرسی،
واسه حس خوبی که بهم دادی.

جدا" خوش‌لباسی هم هنره!
یارو کلی هزینه میکنه‌ها اما لباساش نه به هم میان نه به خودش!

امروز سوار تاکسی، یکی از بهترین دوست‌های دوره‌ی دبیرستان رو کنار خیابون دیدم؛ اون لحظه فقط نگاه کردم و با خودم گفتم اِ آذر! چقدر لاغر شده؛ هنوز هم سفیده، انگار تمام این سال‌ها آفتاب بهش نیفتاده...
اما وقتی رسیدم خونه تازه فهمیدم که امروز یه فرصت رو از دست دادم!

همیشه وضعیت بهتری هم هست.

اول آهنگ 'آیه‌های بارانی' ِ امید، اون صداکلفته که میخونه سرتاسر خیال من، نقّّاشی‌های کاشی‌هـــــاش، ســـــــبز میشن و نــــــاز میکنن، مست‌ها شب‌ها تو کوچه‌هاش هوای آواز میکنن یَک حال محشری به من دست میده...

برای من اولویت با مهربانی است نه با دوست داشتن!

همه‌ی زندگیمان پر شده از آدم‌ها و اتفاقات هضم‌نشدنی که از قضا همه هم تف سربالا میباشند!

یه جایی _یادم نیست کجا_ پرسیده بود 'واسه اونی که دوسِش داری تا کجا حاضری پیش بری؟'
توی این فکرم که جواب این سوال میزان دوست‌داشتن رو تعیین میکنه یا میزان خودخواهی رو!؟