تعیین قلمرو در هر مقیاسی _از تعیین قلمروی شخصی توی محیط خونه و بین اعضای خانواده گرفته تا تعیین قلمرو یک کشور روی کره‌ی خاکی حتی_ همیشه با جنگ همراه بوده.

بعضی‌ها چه معصومانه آرزو میکنند.

همینجوی زرت و زرت عید میشه و ما 'هرسال دریغ از پارسال'تر میشیم؛
در بعضی از امور البته!

هیچ رنگی اندازه‌ی خاکستری مهربون نیست تا بتونه حضور رنگ‌های دیگه رو کنارش بپذیره و اون‌ها رو قشنگ نشون بده؛
بی‌رنگی ِ خاکستری آخر فداکاریه!

یا اندازه‌ی جیبت هزینه کن یا اندازه‌ی کلاست!

آخه عشق داریم تا عشق!

چهارشنبه‌سوریِ صوتی!

آقای دوست‌پسر ِ خواهرم؛
از اینکه باعث شدید خواهرم به عشقتان هی کاوه یغمائی گوش کند و توفیق اجباری نصیب ما هم شد تا بعد از کلی تلاش بی‌ثمر برای دوست داشتن کاوه، نهایتا" ایشان و بعضی ترانه‌هایشان و آن زبان شیرینشان را دوست داشته باشیم، ممنونیم.

بزرگ شدن ما یعنی پیر و پیرتر شدن پدر و مادرهامون؛
خیلی بی‌انصافیه ما به اهداف و آرزوهامون نزدیک شیم و اون‌ها به انوع و اقسام دردها و بیماری‌ها و...!

میدونم مومن بودن به این واقعیت سخته اما واقعا" دنیا/زندگی اون‌جوری باهات رفتار میکنه که تو در موردش فکر میکنی.

مردها تنها موجوداتی هستن که همیشه‌ی همیشه کودک درونشون زنده درونشون به جست‌وخیز مشغوله!

شکوفه‌ی درخت‌ها رو نیگا!

آدم‌ها به طرز جالبی خودشون رو مهم میدونن و در مورد نسبتشون با طرف مقابل اشتباه میکنن!
هرکی میره روی پیغامگیر میگه: حالا دیگه منو میفرستی رو ییغامگیر؟!
خب آره دیگه! تو و این و اون و اون‌یکی و همه... یه وقت‌هایی آدم حوصله‌تون رو نداره خب.

غنچه‌های شب‌بوی روی میزم چه معصومانه و امیدوارانه باز میشن؛ غافل از گل‌های پایینتر که خشک شدن!

از من گذشته ناز کسی رو بکشم؛
هرکی میاد قدمش روی چشم،
هرکی میره به سلامت.

قدِ بلند هم دردسر میشه اسفند ماه!

یادم نمیاد به کسی قول داده باشم مطابق میلش زندگی کنم!

اعتراف میکنم اصلا" فکرش رو هم نمیکردم.

هدیه گرفتن اگر لذتی داشته باشه، به بی‌مناسبت گرفتنشه!

موهام به هیچ کار نمیان این روزا!

در جایگاه یک دوست ِ 'جاست فرند' کِیف میدی،
در جایگاه غیر از این، عذاب!

نگاه کم میارم گاهی؛
نگاهی که درست عین یه اسکنر از روی پیکسل‌هام عبور کنه و منو ببینه!
نگاه یا شاید هم یه دست!

نسبت به آدم‌هایی که در نهایت حقارت، اهمیت و اعتبارشون رو از دیگران قرض میگیرن، بدجوری احساس ترحم دارم.

کاش آدم حافظه‌ی خاطره‌های موسیقیایی‌ش از کار میفتاد؛
از بس موقع گوش دادن آهنگ‌ها یهو خاطرات شره میکنن روی سر و هیکل آدم و گـ*ـه میزنن به اعصاب و روان؛ بعد یک چیزی پس ذهن آدم شروع میکنه به خاریدن؛ دلت میخواد انقدر بخارونیش تا زخم و خونی بشه...
چقدر توصیف این حالت سخته [کاکتوس مایوس از توصیف]

کشور جان!
وقتی به خاطر در تو بودن حتی از داشتن جی‌میل هم محرومم، ازت بدم می‌آید.

از بس بــِی‌بی‌فیس ِ مردانه است!

عشق آدم رو ساده میکنه!!!

کائنات جان خیلی لجبازی!

کاش میشد آدم بخوابه و هیچی نفهمه و بدونه که خوابه و هیچی نمیفهمه و از نفهمیدنش لذت ببره!

FiRST HoQooQ

حس خوبی داره خرج کردن پولی که به خاطرش یک ماه از خواب شیرین بیدار شدی، خسته شدی، درد کشیدی، حرف شنیدی، عصبانی شدی...