نرسیده به یه دریای مهآلود، کنار اون دخترک موخرمایی که شیطنت تو نگاه آشناش موج میزد، یه پل محکم ساختم که منو از تاریکی به رویای دوردستهای خوشایند میرسونه. اونجا یه دنیای کوچیکِ دلباز دارم که چراغش همیشه روشنه و از دودکشش دود درمیاد. این دنیای کوچیک سه تا مالک داره، من، تو، او. این سه نفر هفت بار عاشقن...
اِ نخند دیگه:(
دارم قصه میگم واست...
دلم میخواد عقربههای ساعت رو بکَنم، همینجوری واسه خودش تیکتاک کنه... یه قاب خالی بزنم به دیوار، خاطرههام رو با سنجاققفلی بچسبونم بهش... برم تو آینه موهای اون دختره رو شونه کنم... نگاهم رو قایم کنم تو نگاه کسی... با نخ و سوزن دستها رو بدوزم به هم... احمق باشم، تا از هرچی پیش میاد خوشم بیاد...
اَصَن میخوام یه مرغ مینای لال باشم!!!
تمام دیشب تا صبح این دو تا Track رو گوش دادم!!!
بغلمکن ِ شهریار، که علیرغم میل باطنیم به این بشر علاقمند شدم! و عالمعشق ِ حمیرا، که بابام رو درآورد بس که نوستالژیهای زیرخاکیم رو انگولک کرد!
kheyli khub khar_fahmam kardin ke SHOMA dige male MAN nistin!
chashm, dige hata be khateraatetun ham dast nemizanam!
[post ba mobile]
اونی که خوابیده رو میشه راحت بیدار کرد،
اما اونی که خودش رو زده به خواب، نمیتونی به این راحتیها بیدار کنی!!!
[]
نگاهِ تو، از ما
به دوردستِ خوشایند،
عجب پلی زده بود؛
یک پل بزرگ
از آسمان به فردا،
از تاریکی به رویا،
تو رفتی و ما از سر
پوچ شدیم سراسر، تکهتکه، برابر.
[همشهری جوان. شمارهی 162. صفحهی 9]
اینو دارم با همهی عصبانیت و نفرتم فریاد میزنم:
من آدمم! حق دارم نفس بکشم! حق دارم حداقل زندهگی کنم! از هرکس که سهمم رو از هوا برای نفس کشیدن [حتی اگه این نفس کشیدن، گریه باشه!] ازم بگیره، بیزارم! حتی اگه نزدیکترین کسانم باشه!
من ِ 24 ساله حق دارم اونجوی که دلم میخواد زندگی کنم! حق دارم حتی گ*ه بزنم به زندگیم! هیچکس _چه اونی که منو به دنیا آورده، منو ساخته، یا با من از یه شکم زاده شده، یا حتی خواهر و برادر و کس و کار یکی از اینها_ حق نداره برای من تعیین تکلیف کنه!
من خستهم! از قدم برداشتن تو چهارچوبها و قابها! از سرکوب ها! از اینکه گریهکردنهام مسخره بشه! از اینکه از کارام ایراد گرفته بشه! از زنها که زندگی رو برای من ِ زن سخت میکنن! از مردها که منو از جنسیتم فراری میدن!
من خستهم! از اینکه همیشه اختیارم باید دست غیر ِ خودم باشم! از اینکه همه میتونن مالک من باشن اِلا خودم!
همهچیز تو این دنیا، همهی احساسها، همهی قول و قراردادها، همه و همه، برای به بند کشین آدماست و بس! برای به دست آوردن افسار همدیگه!
دیگه هیچچی نمیخوام! هیچکس رو نمیخوام!
دهنتون رو ببندین و Go to hell لطفا"!
goftam in sorfe ha mashkukan, boronshit e haad gereftam! man mundam o ye alame qors o ampul o spray:((
[az tu rakhtekhab, post ba mobile]
گاهی که از پرسه در کوچه پسکوچهها خسته میشم، کوچه پسکوچههای دلم سکوت میخواد، پا پَس کشیدن. چقدر این لحظه زیباست. بیاعتمادی واقعا" دری است.
گاهی که از پرسه در کوچه پسکوچهها خسته میشم دلم میخواد فیلسوفوار برم توی لایههای زیرینم، پوست بیندازم، پوستانداختنی مبهم به قول سهراب.
گاهی که از کوچه پسکوچهها خسته میشم دلم میخواد یک چهاردیواری باشه که نیست، یک چهاردیواری برای استراحت و ندیدن حتی کسانی که از اعماق قلب دوستشون دارم.
گاهی خسته هستم، چقدر هم.
گفتی زنگ نزن، sms نده... چَشم!
پس بیست و دو تا missed برای بیست و دو ساله شدنت!!!
تولدت مبارک اُردیبهشتی!
