گاهی که از پرسه در کوچه پس‌کوچه‌ها خسته میشم، کوچه پس‌کوچه‌های دلم سکوت میخواد، پا پَس کشیدن. چقدر این لحظه زیباست. بی‌اعتمادی واقعا" دری است.

گاهی که از پرسه در کوچه پس‌کوچه‌ها خسته میشم دلم میخواد فیلسوف‌وار برم توی لایه‌های زیرینم، پوست بیندازم، پوست‌انداختنی مبهم به قول سهراب.

گاهی که از کوچه پس‌کوچه‌ها خسته میشم دلم میخواد یک چهاردیواری باشه که نیست، یک چهاردیواری برای استراحت و ندیدن حتی کسانی که از اعماق قلب دوستشون دارم.

گاهی خسته هستم، چقدر هم.

 

[میترا لبافی]