جهت خالی نبودن عریضه! 

 

ضمنا"؛

سه چهار پنج روزی نیستم...

برای دور ِ دور شدن از اینجایی که توش‌ام باید بدوئَم... باید از زمان جلو بزنم!

عشق سر راهی شاید چیزیه تو مایه‌های دخترک آدامس‌فروش سر چهارراه!

باحاله‌ها!

حتما" باید یه چیزی تِر بزنه به اعصابم تا نطقم باز شه و ولو شم اینجا!!

کسی چه میدونه؛

شاید راه پیروزی درست از وسط یه شکست بگذره!

گاهی وقت‌ها نمیشه جنگید،

باید گذاشت و فرار کرد!

این نشونه‌ی ترس نیست،

اتفاقا" عین شجاعته،

که باور کنی زورت به بعضی‌ها نمیرسه!!!

 

قرار نیست آدم زورش به همه‌چیز و همه‌کس برسه که!!

دیگه الان مطمئنم!

~از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام}

 

[شهریار]

نمیدونم چه حکمتیه که وقتی آدما از آدم [!] فاصله میگیرن و دور میشن، آدم فقط یاد خوبی‌هاشون میفته!

مدت‌هاست این نوشته جلوی چشممه اما نمیدونم چرا یهو دیروز حسش کردم!

 

~ نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؛

نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد؛

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش؛

و او یک‌ریز و پی‌در‌پی،

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد؛

و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد

بدین‌سان بشکند در من سکوت مرگبارم را!}

 

[شریعتی]

~ پیروزی و شکست بخشی از زندگی هر کسی است... به جز ترسوها،

چون اینان هرگز نه شکست میخورند و نه پیروز میشوند.}

میترسم کافر بشی!!!

چقدر با مفهوم واژه‌ی "پدر" غریبه‌م!

عمیقا" خوشحالم که برای کسی [بخصوص برای مرد جماعت] جذاب نیستم!

احساس امنیت میکنم!!

خیلی زور داره که ببینی هیچکی قبولت نداره!

هایده بد فازی داد امروز!

شیرین عذاداری کردم باهاش!

 

مث باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد

حق با شانتال* است؛

خدا دورتر از آن است که صدای کسی را بشنود!

 

 

*شخصیت کتاب شیطان و دوشیزه پریم.

دقت کرده بودین دور بلاگم حصار کشیدم؟!

برداشت سه!

کات!

خرابه‌های یه قصر با‌شکوه...

آره گریه داره!

برای رسیدن به آرزوهای بزرگ اول باید به آرزوهای کوچیک رسید!