در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میافتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اردنگی میخوریم، میشود زد به چاک. اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، میخواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد. شروع میکنم به زوزه کشیدن، خود را روی زمین میاندازم، سرم را به این طرف و آن طرف میکوبم تا بیرون برود. اما غیرممکن است، پا ندارد، آدم که خیلی از داخل پا ندارد...
[بخشی از کتاب زندگی در پیش رو، نوشتهی رومن گاری]
[بخشی از کتاب زندگی در پیش رو، نوشتهی رومن گاری]
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۸/۰۴ ساعت 0:45 توسط