دیشب یه ماهی از بس واسه دریا بیتابی کرد، از تُنگش افتاد بیرون؛
دستوپا زد، خودش رو به درودیوار کوبید، یهچیزی تو وجودش هی کم و کمتر میشد، انگار کسی دستش رو گذاشته بود رو گلوش، دنیا محو و تاریک شد؛
درست وقتی که همهچیز داشت تموم میشد یه دست نامرئی آروم بَرِش گردوند تو تنگ.
!
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۱۱/۰۱ ساعت 12:50 توسط