دیشب یه ماهی از بس واسه دریا بی‌تابی کرد، از تُنگش افتاد بیرون؛

دست‌و‌پا زد، خودش رو به در‌و‌دیوار کوبید، یه‌چیزی تو وجودش هی کم و کمتر میشد، انگار کسی دستش رو گذاشته بود رو گلوش، دنیا محو و تاریک شد؛

درست وقتی که همه‌چیز داشت تموم میشد یه دست نامرئی آروم بَرِش گردوند تو تنگ.

!