من هنوز هم وقتی مچاله میشوم و ساکت و بی‌پناه، یادم میفتد که برادر ندارم؛ که وقتی ببیند غصه دارم ببردَم همین بستنی‌فروشی سر خیابان و 4تا بستنی گردالوی طعم طالبی و شکلات و لیمو و نارگیل برای خودش بگیرد و 4تا بستنی گردالوی طعم طالبی و شکلات و لیمو و نارگیل برای من؛ بعد هی ناخنک بزند به بستنی من و نیشش باز شود و بگوید 'میخوام مال تو زودتر تموم شه!' بعد که ببیند من خنده‌م نمیگیرد و :( نگاهش میکنم منو ببرد ماشین‌سواری و هی تند برود و من هی داد بزنم امیرحســین! [مامانم گفته اگر پسر میداشت امیرحسین میشد] بعد او بگوید 'جـــــون داداش! تندتر رارندگی کنم؟ چـــــــــــشم!' بعد سرش را بچسباند به شیشه‌ی جلو و اراذلی دنده بدهد و نیشش باز شود باز به من؛ من هم خنده‌م بیاید اما نخندم؛ باز از رو نرود و بگوید 'اینو تازه یاد گرفتم نِگا' بعد به چُلمنگ‌ترین شکل ممکن پشت فرمون برقصد؛ بالاخره نیشم باز شود! بگوید فدا بشم دختره‌ی گند دماغ! ایش!