اینجا هم دیگه نمیتونم بدون سانسور بنویسم. اصلا" آدم هرجا بره همون چند ماه اول راحته. هرچی میگذره و آدمها ندیده و نشناخته بیشتر آدم رو میشناسن، دیگه حرف زدن سخت میشه. چون هر کس راهی برای نزدیک شده به توی ندیده و نشناخته پیدا کرده و حالا نوشتن از هر چیزی عکسالعمل دوستات رو در پی داره. وبلاگنویسی باید به سبک و سیاق عشایر باشه؛ یه روز اینجا یه روز یه جای دیگه، که هیچوقت هیچکس انقدر فرصت پیدا نکنه که بهت نزدیک بشه. وقتی کسی میگه بیا با هم حرف بزنیم، آیدیت رو بده، ایمیل بده... نمیشه که بگی نه. میگی آره و این آره به قیمت حذف شدن تدریجیت تموم میشه. حالا اینا رو نمیگم که بگم کسی باعث ننوشتن منه یا ملت بیاین از من دلخور شین که من از اول دوست نداشتم با شما حرف بزنمــا، نه؛ داستان چیز دیگهایه. اینا همه اجتنابناپذیره؛ واسه همینه که میگم باید عشایری وبلاگ نوشت. اینا رو میگم که بگم خیلی حرف دارم برای گفتن، خیلی بهانه دارم برای گرفتن، خیلی نق دارم برای زدن، خیلی عاشقی دارم برای عاشقی کردن اما...
میدونم خیلی صبوری کردی؛ بهمن ِ پارسال کجا مهر ِ امسال کجا؛ ببخش. یه کم که بزرگ بشی میفهمی چرا انقدر بیمعرفت شدی[علامت تعجب]
[]
از وقتی خواهر 21 سالهم رفته یه جعبه مداد رنگی و یه کتاب رنگآمیزی پُر از فیل و سنجاب و موش و اینا خریده و ریخته جلوش و با کِیف رنگ میکنه و با کِیف میتراشه و... به سرم زده برم یه بسته خمیر ِ بازی آریا بخرم و اصلا" هم همون اول بسما... همش رو با خواهرم نصف نکنم؛ بعدش هم یه سری رنگِ انگشتی آریا بخرم و بمالم به در و دیوار؛ تازه علاوه بر اینها یه بسته مدادرنگی 36رنگ به اضافهی چندتا پاککن هم از بهمنماه پارسال به کاکتوس ِ کوچک ِ درونم بدهکارم.[]
کاکتوس کوچولوی درونم؛میدونم خیلی صبوری کردی؛ بهمن ِ پارسال کجا مهر ِ امسال کجا؛ ببخش. یه کم که بزرگ بشی میفهمی چرا انقدر بیمعرفت شدی[علامت تعجب]
[]
این روزها دائم اون آهنگ لالایی که وقتی بچه بودیم شبها از رادیو پخش میشد، گوش میدم. گنگ میشم.[]
شاید/امیدوارم فردا روز بهتری باشد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۷/۰۷ ساعت 0:12 توسط